قسمت دوم
كاغذ رارها كرد و براى آوردن هيزم به سمت شمال شرقى باغ رفت: باد ملايمى مى وزيدا تنها صداى گفتگوى بادبودکه سكوت باغ را می شکست، وقتى بازگشت آب جوش آمده بود.
چای را دم کرد، هيوزم آتش را افزود، چند دقيقه بيشتر طول مكشيد كه شعله بالاگرفت:نخستین پباله را پر كود وروى خاک گذاشت، بعد نشست وبا "او" خلوت كرد:
- نخستین سالى ست كه پيش از موعد مى آيم. امسال سال دروى انسان بود. در هشت هفته خيلى ها رادرو كردند. امسال حيدر راهم زدند. يكى سال بعد ان رفتن تودستگير شد. ابد گرفت. سال پنجاه و هفت مردم آزادش كردند! سال شصت ودو جمهورى اسلامى اورا گرفت، و امسال، پس از ينج سال زندان اعدامش كردند. على هم زير شلاق رفت. بعد از انقلاب پدرش قصابی را بست ورئيس كميته شد واو ديگر به خانه ی پدر نرفت، سال شصت وسه دستگير شد, تابستان امسال كه اعدام هاى دسته جمعى را شروع كردند پدرش به هركه مى شناخت رو انداخت ، شايد على اعدام نشود، حاكم شرع پرسیده بودا (جمهورى اسلامى را قبول دارى؟» على گفته بود: «نه» پرسيده بود: «نماز مى خوانى؟» گفته بود: «سال هاست تصميم گرفته ام به كى سجده نكنم: » واو گفته بود؛ «امّا اينجا سجده مى كنى.)»
از آن به بعد او را براى هر وعده نماز ده ضربه شلاق مى زدند. على اعتصاب غذا مى كندو روز بيست و ينجم شهريور، يس از بيست روز، زير شلاق تمام مى كند. جسدش راا به يدرش نمى دهند، حاجى به كمك رسول، دوست دوران بچگى على، كه حالا پاسدار اوين است، نشانى محل چال كردن او را بيدا مى كند و شبانه با پسرانش، هادى وصمد به گورستان خاوران مى روند! هرسه مسلح، صمد، برادر كوچك تر، همان كه على اسمش را انتخاب كرده بود، نگهبانى مى دهد. هادى وحاجى زمين را مى كنند. بعد از سه چهار ساعت جستجو جسد على را دو ميان چند جسد ديگر بپدا مى كنند.
حاجى پیغام فرستاده بود خسرو بياپسر عمويت را ببين.
اورادر حمام خانه روى زمين گذاشته بودند ودور تادور آن قالب هاى يخ، از پشت كردن تا ساق پا سياه بود و پوست پشتش، گله به گله دهان باز كرده بود، انگار مى خواست به چيزى گواهى دهد، طاقت نيا وردم. از حمّام بيرون آمدم. پرسيدم:
- حاجى اورا كجا به خاك مى سپارى؟
- توى باغچه ى خاله ام.
- ممكن است بيايند آن را پيدا كنند،
- تو پيشنهاد ديگرى دارى؟
مى بريمش كرج، توى باغ ما، كنار دوستش. امّا تنها صمد مى تواند همراهت باشد.
حتى نپرسيد كدام دوستش: انگار منتظر چنين ييشنهادى بود. گفت
- ممنون، كى برويم؟
- من امروز عصر مى روم، شما شب بياييد، وقتى هوا خوب تاريك شد.
آدرس هم به او دادم. تورا هم شبانه آورديم، من وعلى، مهرماه سال پنجاه ويك. آن روز صبح رفته بودى نان سنگك تازه بگيرى. وقتى آمدى گفتى:
- خانه زير نظراست. بايد برويم.
موتور را روشن كردم وازدر پشتى خانه بيرون رفتيم. گفتى:
- امروز تو موتور را بران. من ترك آن مى نشينم.
پرسيدم : چرا؟
گفتى: مادرت فقط تورا دارد.
ازخانه خيلى دور نشده بوديم كه صدا را شنيدم. گفتى:
- نمى خواهم زخمى به دستشان بيفتم.
گفتم: مرا محكم بگير.
سرش رابه پشتم تكيه داد من ميون موتور راندم. لا به ماشين ها، تويياده
رو، از كوچه هاى باريك و از لابلاى مردم. خودم را به خانه ى عمه رساندم. مدت ها بود نديده بودمش. گفت:
- عمّه جان، حالا هم كه آمدى جسد برايم هديه آوردى؟
نمى دانستم جه بايد بكنم. تنى راكه با گلوله زخمى شده بود به بيمارستان برسانم؟ به على زنگ زدم. گفت:
- من تادوسه ساعت ديگر خودم را بايك دكتر مى رسانم. دراين فاصله سعى كن جلوى خونريزى را بگيرى.
من چه مى توانستم بكنم؟ گلوله ، از پهلوى چبپ وارد شده بود و... من سعى خودم را كردم. امّا توپس ازمدتى چشمانت را بستى. گوشم را روى قلبت گذاشتم. صدايى شنيده نمى شد.
نمى خواستم قبول كنم. بعد از ظهر على با دوستى كه دكتر بود آمد. پس از چند لحظه معاينه گفت: ((متاسّفانه دير شده است. حالا با او چه مى كنيد؟» على گفت كه به طور معمول كه نمى توانيم خاكش كنيم.
گفتم: مى برمش كرج.
عمّه ناهار آماده كرده بود امّا كسى نمى توانست غذا بخورد. بغض سنگينى مثل طناب دار گلويم رامى فشرد.-
دمتر پرسید: « وسيله داريد؟»
گفتم: نه
گفت: من تهيه مى كتم.
بعد دونفرى رفتند، و اول شب با آمبولانس برگشتند. تورا درميان ملافه ى سفيدى خوابانديم وبه داخل آمبولانس برديم، قرار شد آمبولانس وا ذكثر بيود و كسى هم همراه او نبود، وعده گذاشتيم تادر كرج در جابى هم ديگر را ببینیم.
من وعلى بامينى بوس كرايه اى رفتيم، كمى هم دير رسيديم، در ميان راء تصمیم گرفتيم از كرج تاباغ على آمبولأنس را براند ودکتر با او برود: وقتى تمیممان رابه او گقتيم، راحت قبول كرد، كليد باغ را به على دادم واو با آمبولانس رفت، دكتر به سمت قهوه خانه اى كه زديك محل قرارمان بود راه افتاد، من هم يا تاكس رفتم، نرسيده به باغ پياده شدم تا بتوانم رد گم كنم.
داخل باغ ، على منتظرم بود، تو را از داخل آمبولائس آورديم زير درخت، بعد او رفت ماشين را تحويل بدهد، تا بر گردد آتش بلندى درست كردم، شب تاصبح كنارت نشتيم، كارها راميان خود تقسيم كرديم، قرار گذاشتيم به چند نفراز دوستان خبر بدهيم تا مبادا به تصور دستگيرى ات خانه هايشان را تخليه كنند،
صبح زود، زير همين درخت، شروع به كندن زمين كرديم. على و من دونفرى. شب پيش به او گفته بودم وقتى براى اولين بار به اين باغ آمدى از ديدن اين درخت با چتر شاخه هايش خيلى
خوشت آمد،
ما یه ساعتى كنديم، آن وقت على كمر بند وجاسيانورى ات را برذاشت، من هم كفش هايت رادر آوردم وپوشيدم، بعدهم به خاكت سپرديم، وهر سال دهم مهرماه آمديم، که چهار نفرى، گاهى هم فقط من آمدم، امّا مهرماء پنجاه وهشت خيلى ها آمده بودند؛ حميد، على، شادى، عادل، صفا، سحر، عبدالله، مسعود، شقايق، عاطفه، منوچهر و محسن، آن شب در جاى همين آتش، آتش بلدى برپا كرديم، بعد دور آن حلقه زديم وتاصبح آواز خوانديم ودرباره ى تو و برنامه هايت صحبت كرديم...
صداى بوق ماشين مارا به خود آورد، وقتی در باغ را باز كرد، حاجى بود وصمد، على را هم آورده بودنه. حاجى مينى بوس را به داخل باغ راند و گفت
- من بايد صبح زود برگردم. اگر ممكن است همين امشب كار را شروع كنيم اما خسرو كفت؛
- روز ساده تراست، امًا اگر عجله داريد همين امشب شروع مى كنيم، حالا بيايد کنار آتش كمى استراحت كنيد،
وقتى نشستند، حاجى به رقص شعله هاى آتش چشم دوخت وصمد دست هاراستون سر كرد وخاموش نشست. خسرو براى هردو چاى ريخت. حاجى تشكر كرد وپرسيد:
- على را كجا خاك مى كنيم؟
- زير همين بيد مجنون، كنار دوستش.
حاجى بى آن كه بپرسد دوستش كيست كَفت:
- سه كارتون كتاب وينج قبضه يوزى هم آورده ام. روغن زده وبسته بندى شده. على داده بود برايش نگه دارم.
خسرو رو به صمد كرد و كَفت:
- به نظر توبا آنها چه بايد كرد؟
صمد كَفت:
- يوزى هارازير خاك پنهان مى كنيم براى روز مبادا. امّا كتاب ها رامى دهيم دوستان بخوانند.
من براى همه آنها مشترى دارم.
خسروبا سر تائيد كرد ودوباره براى هردو چاى ريخت ورفت بيل وكلنگى بياورد.
شب بودو سكوت. ستارگان بسيار ی بر سينه ى آسمان نور مى پاشيدند. وقتى بر گشت شروع كردند. دو نفر زمين رامى كندن وسومى استراحت مى كرد. حاجى روبه خسرو پرسید:
- نگفتى اسم دوستت چیست؟
گفت : صدا
پرسبد صدا؟!
- خودش اين اسم را انتخاب كرده بود. مى گفت من يك صدا هستم. اگر درست زندكى كرده باشم پژواك پبدا میكند ومى ماند.
حاجى سر تكان داد و به كندن ادامه داد. بعد ازسه ساعت كندن على را آوردند، پیچیده در ملافه ای سفید. حاجى گوشه آن راكنار زد. چهره بر چهره پسرش گذاشت وبا بغضى فرو خورده، در گلو كفت:
" پسرم بيست روز، روزى سه بار شلاقت زدند كه نماز بخوانى. توتنت را به اين لا شخورها دادی امّا عقیده ات را حفظ كردى.
آنگاه بلند شد ، لباس هاى پاسدارى را از تن درآورد و گفت
اولين باركه آنها را پوشيدم افتخار مى كردم. گمانم این بود كه براى مردم كارمي كنم.
اما از امروز از پوشیدن آن شرم دارم
بعد لباسهای علی را که در ساکی گذاشته بود بیرون آورد. اول شلوارش را پوشید بعد پیراهنش را همان که پشتش با خط خون هاشور خورده بود. آن وقت روی لباس پاسداریش نفت ریخت وآنها را در آتش انداخت. شعله، رقصان بالا رفت. چشمهای علی بسته بود، اما چشمهای سه نفر دیگر، در تعغیب شعله های آتش به آسمان دوخته شده بود. آسمان غرق ستاره بود.
#خاطرات_زندان